حسرت

از من رمیده ئی و من ساده دل هنوز

بی مهری و جفای تو باور نمی کنم

دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این

دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم

 

 رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید

دیگر چگونه عشق ترا آرزو کنم

دیگر چگونه مستی یک بوسه ترا

در این سکوت تلخ و سیه جستجو کنم

 

یادآر آن زن، آن زن دیوانه را که خفت

یک شب به روی سینه تو مست عشق و ناز

لرزید بر لبان عطش کرده اش هوس

خندید در نگاه گریزنده اش نیاز

 

 لب های تشنه اش به لبت داغ بوسه زد

افسانه های شوق ترا گفت با نگاه

پیچید همچو شاخه پیچک به پیکرت

آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه

 

 هر قصه ئی ز عشق که خواندی به گوش او

در دل سپرد و هیچ ز خاطر نبرده است

دردا دگر چه مانده از آن شب، شب شگفت

آن شاخه خشک گشته و آن باغ مرده است

 

 با آنکه رفته ئی و مرا برده ئی ز یاد

می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت

ای مرد، ای فریب مجسم بیا که باز

بر سینه پر آتش خود می فشارمت

/ 1 نظر / 276 بازدید
سید علیرضا رئیسی

سلام به شما دوست عزیز و گرامی همیشه شاد و سرزنده باشی صفای قدمتون قربان نظرتون هستم یكروز من مهمان تو ؛ ای كاش در زندان تو این جان من قربان تو ؛ شیرین وش و شیرین ادا اشكی روان از دیده ام ؛ در خون خود غلطیده ام بیند رخت تا دیده ام ؛ شد عاشقانه ماجرا بر دست من نه جام را ؛ بگذار گیرم كام را آن كام را وین جام را ؛ می نه تو یكدم نزدما ارادتمند رئیسی