دیدار تلخ

به زمین می زنی و می شکنی

عاقبت شیشه امیدی را

سخت مغروری و می سازی سرد

در دلی، آتش جاویدی را

 

دیدمت، وای چه دیداری، وای

این چه دیداری دلازاری بود

بی گمان برده ای از یاد آن عهد

که مرا با تو سر و کاری بود

 

دیدمت، وای چه دیداری، وای

نه نگاهی، نه لب پر نوشی

نه شرار نفس پر هوسی

نه فشار بدن و آغوشی

 

این چه عشقی است که در دل دارم

من از این عشق چه حاصل دارم

می گریزی ز من و در طلبت

باز هم کوشش باطل دارم

 

باز لب های عطش کرده من

عشق سوزان ترا می جوید

می تپد قلبم و با هر تپشی

قصه عشق تورا می گوید

 

بخت اگر از تو جدایم کرده

می گشایم گره از بخت، چه باک

ترسم این عشق سرانجام مرا

بکشد تا به سراپرده خاک

 

خلوت خالی و خاموش مرا

تو پر از خاطره کردی، ای مرد

شعر من شعله احساس من است

تو مرا شاعره کردی، ای مرد

 

آتش عشق به چشمت یکدم

جلوه ای کرد و سرابی گردید

تا مرا واله و بی سامان دید

نقش افتاده بر آبی گردید

 

سینه ای، تا که بر آن سر بنهم

دامنی، تا که بر آن ریزم اشک

آه، ای آنکه غم عشقت نیست

می برم بر تو و بر قلبت رشک

 

به زمین می زنی و  می شکنی

عاقبت شیشه امیدی را

سخت مغروری و می سازی سرد

در دلی، آتش جاویدی را

/ 2 نظر / 1153 بازدید
حضرت ظریفی

سلام! دوست عزیز به وضاحت دیده میشود حروفی فزون ویا کمبود جا افتاده اند مثلا: دیدمت،وای چه دیداری،وای این چه دیداری دلازاری بود بی گمان برده ای از یاد آن عهد که مرا با تو سر و کاری بود. باید درین مصراع وسطی: بی گمان برده ای از یاد آن عهد الف زاید است باید چنین باشد که در اصل خواهد بود: بی گمان برده ای ز یاد آن عهد. وزن وموسیقار در شعر حایز اهمیت است بی مورد نگفتهاند که بایک نکته فیل قیل میشود روی همین ملحوظ که مجموع خوانده بودم بشما پیام نوشتمتکرار بخوانید و همه راسر دهید شاید درست شوند. ظریفی