میرحسین موسوی
دریافت - فروغ فرخزاد

دریافت

در حباب کوچک خود

روشنائی خود را می فرسود

ناگهان پنجره پر شد از شب

شب سرشار از انبوه صداهای تهی

شب مسموم از هرم زهرآلود تنفس ها

شب...

 

 

گوش دادم

در خیابان وحشت زدهء تاریک

یک نفر گوئی قلبش را

مثل حجمی فاسد

زیر پا له کرد

در خیابان وحشت زدهء تاریک

یک ستاره ترکید

گوش دادم...

 

 

نبضم از طغیان خون متورم بود

و تنم...

تنم از وسوسهء

متلاشی گشتن.

 

 

روی خط های کج و معوج سقف

چشم خود را دیدم

چون رطیلی سنگین

خشک میشد در کف، در زردی، در خفقان

 

 

داشتم با همه جنبش هایم

مثل آبی راکد

ته نشین می شدم آرام آرام

داشتم

لرد می بستم در گودالم

 

 

گوش دادم

گوش دادم به همه زندگیم

موش منفوری در حفرهء خود

یک سرود زشت مهمل را

با وقاحت می خواند

جیرجیری سمج و نامفهوم

لحظه ای فانی را چرخ زنان می پیمود

و روان می شد بر سطح فراموشی

 

 

آه، من پر بودم از شهوت - شهوت مرگ

هر دو ... از احساسی سرسام آور تیر کشید

آه

من به یاد آوردم

اولین روز بلوغم را

که همه اندامم

باز میشد در بهتی معصوم

تا بیامیزد با آن مبهم، آن گنگ، آن نامعلوم

 

 

در حباب کوچک

روشنایی خود را

در خطی لرزان خمیازه کشید.

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ٤:۱٦ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات ()