میرحسین موسوی
در آبهای سبز تابستان - فروغ فرخزاد

در آبهای سبز تابستان

تنهاتر از یک برگ

با بار شادیهای مهجورم

در آبهای سبز تابستان

آرام می رانم

تا سرزمین مرگ

تا ساحل غمهای پائیزی

در سایه ای خود را رها کردم

در سایهء بی اعتبار عشق

در سایهء فرّار خوشبختی

در سایهء نا پایداریها

 شبها که می چرخد نسیمی گیج

در آسمان کوته دلتنگ

شبها که می پیچد مهی خونین

در کوچه های آبی رگها

شبها که تنهائیم

با رعشه های روحمان، تنها

در ضربه های نبض می جوشد

احساس هستی، هستی بیمار

 

 

«در انتظار دره ها رازیست»

این را به روی قله های کوه

بر سنگهای سهمگین کندند

آنها که در خط سقوط خویش

یک شب سکوت کوهساران را

از التماسی تلخ آکندند

 

 

«در اضطراب دستهای پر،

آرامش دستان خالی نیست

خاموشی ویرانه ها زیباست»

این را زنی در آبها می خواند

در آبهای سبز تابستان

گوئی که در ویرانه ها می زیست

 

 

ما یکدگر را با نفسهامان

آلوده می سازیم

آلودهء تقوای خوشبختی

ما از صدای باد می ترسیم

ما از نفوذ سایه های شک

در باغهای بوسه هامان رنگ می بازیم

ما در تمام میهمانی های قصر نور

از وحشت آوار می لرزیم

 

 

اکنون تو اینجائی

گسترده چون عطر اقاقی ها

در کوچه های صبح

بر سینه ام سنگین

در دستهایم داغ

در گیسوانم رفته از خود، سوخته، مدهوش

اکنون تو اینجائی

 

 

چیزی وسیع و تیره و انبوه

چیزی مشوش چون صدای دوردست روز

بر مردمک های پریشانم

می چرخد و می گسترد خود را

شاید مرا از چشمه می گیرند

شاید مرا از شاخه می چینند

شاید مرا مثل دری بر لحظه های بعد می بندند

شاید...

دیگر نمی بینم

 

 

ما بر زمینی هرزه روئیدیم

ما بر زمینی هرزه می باریم

ما «هیچ» را در راهها دیدیم

بر اسب زرد بالدار خویش

چون پادشاهی راه می پیمود

افسوس، ما خوشبخت و آرامیم

افسوس ما دلتنگ و خاموشیم

خوشبخت، زیرا دوست می داریم

دلتنگ، زیرا عشق نفرینیست

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۳:٤۳ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات ()