میرحسین موسوی
افسانه تلخ - فروغ فرخزاد

افسانه تلخ

نه امیدی که بر آن خوش کنم دل

نه پیغامی نه پیک آشنایی

نه در چشمی نگاه فتنه سازی

نه آهنگ پر از موج صدایی

 

زشهر نور و عشق و درد و ظلمت

سحرگاهی زنی دامن کشان رفت

پریشان مرغ ره گم کرده ای بود

که زار و خسته سوی آشیان رفت

 

کجا کس در قفایش اشک غم ریخت

کجا کس با زبانش آشنا بود

ندانستند این بیگانه مردم

که بانگ او طنین ناله ها بود

 

به چشمی خیره شد شاید بیاید

نهانگاه امید و آرزو را

دریغا،آن دو چشم آتش افروز

به دامان گناه افکنده او را

 

به او جز از هوس چیزی نگفتند

در او جز جلوه ظاهر ندیدند

به هرجا رفت،درگوشش سرودند

که زن را بهر عشرت آفریدند

 

شبی در دامنی افتاد و نالید

مرو!بگذار در این واپسین دم

زدیدارت دلم سیراب گردد

شبح پنهان شد و در خورد برهم

 

چرا امید بر عشقی عبث بست؟

چرا در بستر آغوش او خفت؟

چرا راز دل دیوانه اش را

به گوش عاشقی بیگانه خو گفت؟

 

چرا؟. . . او شبنم پاکیزه ای بود

که در دام گل خورشید افتاد

سحرگاهی چو خورشیدش برآمد

به کام تشنه اش لغزید و جان داد

 

به جامی باده شور افکنی بود

که در عشق لبانی تشنه می سوخت

چو می آمد ز ره پیمانه نوشی

به قلب جام از شادی می افروخت

 

شبی،ناگه سرآمدانتظارش

لبش درکام سوزانی هوس ریخت

چرا آن مرد برجانش غضب کرد؟

چرا بر ذره های جامش آویخت؟

 

کنون،این او و این خاموشی سرد

نه پیغامی،نه پیک آشنایی

نه در چشمی نگاه فتنه سازی

نه آهنگ پر از موج صدایی

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٤ نظرات ()