میرحسین موسوی
پوچ - فروغ فرخزاد

پوچ

دیدگان تو در قاب اندوه

سرد و خاموش

خفته بودند

زودتر از تو ناگفته ها را

با زبان نگه گفته بودم

 

از من و هرچه در من نهان بود

میرمیدی

میرهیدی

یادم آمد که روزی در این راه

ناشکیبا مرا در پی خویش

میکشیدی

میکشیدی

آخرین بار

آخرین بار

آخرین لحظهء تلخ دیدار

سر به سر پوچ دیدم جهان را

باد نالید و من گو کردم

خش خش برگهای خزان را

 

 

باز خواندی

باز راندی

باز بر تخت عاجم نشاندی

باز در کام موجم کشاندی

گرچه در پرنیان غمی شوم

 

 

سالها در دلم زیستی تو

آه،هرگز ندانستم از عشق

چیستس تو

کیستی تو

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات ()