میرحسین موسوی
ترس - فروغ فرخزاد

ترس

شب تیره و ره دراز و من حیران

فانوس گرفته او به راه من

بر شعله بی شکیب فانوسش

وحشت زده می دود نگاه من

 

بر ما چه گذشت؟ کس چه می داند

در بستر سبزه های تر دامان

گوئی که لبش به گردنم آویخت

الماس هزار بوسه سوزان

 

بر ما چه گذشت؟ کس چه می داند

من او شدم ... او خروش دریاها

من بوته وحشی نیازی گرم

او زمزمه نسیم صحراها

 

من تشنه میان بازوان او

همچون علفی ز شوق روئیدم

تا عطر شکوفه های لرزان را

در جام شب شکفته نوشیدم

 

 باران ستاره ریخت بر مویم

از شاخه تکدرخت خاموشی

در بستر سبزه های تر دامان

من ماندم و شعله های آغوشی

 

می ترسم از این نسیم بی پروا

گر با تنم اینچنین درآویزد

ترسم که ز پیکرم میان جمع

عطر علف فشرده برخیزد!

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ٥:۱۱ ‎ق.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات ()