میرحسین موسوی
صدائی در شب - فروغ فرخزاد

صدائی در شب

نیمه شب در دل دهلیز خموش

ضربۀ پائی افکنده طنین

دل من چون دل گاهای بهار

پر شد از شبنم لرزان یقین

گفتم این اوست که باز آمده است

 

جستم از جا و در آئینۀ گیج

برخود افکندم با شوق نگاه

آه، لرزید لبانم از عشق

تار شد چهرۀ آئینه ز آه

شاید او وهمی را می نگریست

 

گیسویم در هم و لبهایم خشک

شانه ام عریان در جامۀ خواب

لیک در ظلمت دهلیز خموش

رهگذر هر دم می کرد شتاب

نفسم ناگه در سینه گرفت

 

گوئی از پنجره ها روح نسیم

دید اندوه من تنها را

ریخت بر گیسوی آشفتۀ من

عطر سوزان اقاقی ها را

تند و بیتاب دویدم سوی در

 

ضربۀ پاها، درسینۀ من

چون طنینی نی، در سینۀ دشت

لیک در ظلمت دهلیز خموش

ضربۀ پاها، لغزید و گذشت

باد آواز حزینی سرد کرد

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٦ نظرات ()