میرحسین موسوی
خواب - فروغ فرخزاد

خواب

شب بروی شیشه های تار

می نشست آرام، چون خاکستری تب دار

باد نقش سایه ها را در حیاط خانه هر دم زیر و رو می کرد

پیچ نیلوفر چو دردی موج می زد بر سر دیوار

در میان کاجها جادوگر مهتاب

با چراغ بی فروغش می خزید آرام

گوئی او در گور ظلمت روح سرگردان خود را جستجو می کرد

 

من خزیدم در دل بستر

خسته از تشویش و خاموشی

گفتم ای خواب، ای سرانگشت کلید باغهای سبز

چشمهایت برکه تاریک ماهی های آرامش

کولبارت را بروی کودک گریان من بگشا

وببر با خود مرا به سرزمین صورتی رنگ پری های فراموشی

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٦ نظرات ()