میرحسین موسوی
اندوه - فروغ فرخزاد

اندوه

کارون چو گیسوان پریشان دختری

بر شانه های لخت زمین تاب می خورد

خورشید رفته است و نفس های داغ شب

بر سینه های پر تپش آب می خورد

 

دور از نگاه خیرۀ من ساحل جنوب

افتاده مست عشق در آغوش نور ماه

شب با هزار چشم درخشان و پر ز خون

سر می کشد به بستر عشاق بیگناه

 

نیزار خفته و خامش و یک مرغ ناشناس

هر دم ز عمق تیرۀ آن ضجه می کشد

مهتاب می دود که بیند در این میان

مرغک میان پنجۀ وحشت چه می کشد

 

بر آبهای ساحل شط سایه های نخل

می لرزد از نسیم هوسباز نیمه شب

آوای گنگ همهمه قورباغه ها

پیچیده در سکوت پر از راز نیمه شب

 

در جذبه ای که حاصل زیبایی شب است

رویای دور دست تو نزدیک می شود

بوی تو موج می زند آنجا،بروی آب

چشم تو می درخشد و تاریک می شود

 

بیچاره دل که با همه امید و اشتیاق

بشکست و شد به دست تو زندان عشق من

در شط خویش رفتی و رفتی از این دیار

ای شاخۀ شکسته ز طوفان عشق من

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۸:٢٧ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٦ نظرات ()