میرحسین موسوی
خانۀ متروک - فروغ فرخزاد

خانۀ متروک

دانم اکنون از آن خانۀ دور

شادی زندگی پر گرفته

دانم اکنون که طفلی با زاری

ماتم از هجر مادر گرفته

 

هر زمان می دود در خیالم

نقشی از بستری خالی و سرد

نقش دستی که کاویده نومید

پیکری را در آن با غم و درد

 

بینم آنجا کنار بخاری

سایۀ قامتی سست و لرزان

سایه بازوانی که گوئی

زندگی را رها کرده آسان

 

دورتر کودکی خفته غمگین

در بر دایۀ خسته و پیر

بر سر نقش گلهای قالی

سرنگون گشته فنجانی از شیر

 

پنجره باز و در سایه آن

رنگ گلها به زردی کشیده

پرده افتاده بر شانۀ در

آب گلدان به آخر رسیده

 

گربه با دیده ای سرد و بی نور

نرم و سنگین قدم می گذارد

شمع در آخرین شعلۀ خویش

ره بسوی عدم می سپارد

 

دانم اکنون کز آن خانۀ دور

شادی زندگی پر گرفته

دانم اکنون که طفلی به زاری

ماتم از هجر مادر گرفته

 

لیک من خسته جان و پریشان

می سپارم ره آرزو را

یار من شعر و دلدار من شعر

می روم تا بدست آورم او را

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ٦:٢٩ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٦ نظرات ()