میرحسین موسوی
زییش نامه(زندگی نامه)بانو"فروغ فرخزاد". - فروغ فرخزاد

زییش نامه(زندگی نامه)بانو"فروغ فرخزاد".

نوشتن از فوروغ آسان نیست.زنی که بتواند در جوانی مفاهیم ماندگار و بالنده ای چون

(پرواز را به خاطر بسپار،پرنده مردنی است)را به ادبیات کشوری تقدیم کند که بزرگانی

چون مولانا و حافظ را درخودپرورانده است،کسی نیست که بشود اورا با حساب سال و

ماه و مدارک تحصیلی و جایزه های ادبی ارزیابی و توصیف کرد.

به قول خودش هر انسانی روزی به دنیا می اید ویک سری کارهای معمولی مثل مدرسه

رفتن و ازدواج کردن را انجام میدهد؛غذض نقشی است که از آدمی برجای می ماند و در

مورد فروغ،این نقش بسیار فریبنده و گیرا است.

فروغ فرصت چندانی برای زندگی...


نداشت و گویی این را خودش از هرکسی بهتر میدانست،برای همین هم در دوران عمر

کوتاه خود،ازآموختن ها،هرچه را که میتوانست در خدمت شعر بگیرد،آموخت ولحظه ای

ازتجربه کردن بازنماند.

طراحی را خوب میدانست و در فیلمسازی یکی از ماندگارترین آثار سینمای مستند،

(خانه سیاه است)راازخودباقی گذاشته است که هنوز پس از۴٢سال(تاسال٨٨)یکی

ازباارزش ترین اثار سینماست.فروغ در این فیلم نیز همچون اشعارش،سخنی صادقانه

ومعصوم دارد و بادنیای دردآۀود جذامیان،عاشقانه برخورد میکند وازغمهاوشادی های آنها

با ایجازی شگفت آور سخن میگوید.

فروغ در١۵دی ماه سال١٣١٣درامیریه تهران متولد شد.درکودکی،خانواده او به نوشهر

رفتندواو در دامان طبیعت زیبایی های دل انگیز آن را برای سالهای آینده خود ذخیره

کرد.خانواده فرخزاد پس از چندی باز به تهران وهمان محله قدیمی بازگشتند.

بعدهافروغ از این خانه چنین یاد میکند:

آن روزها رفتند

آن روزهای خوب

آن روزهای سالم سرشار

آن آسمان های پرازپولک

آن شاخساران پرازگیلاس

آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچک ها به یکدیگر

آن بامهای بادبادک های بازیگوش

آن کوچه های گیج ازعطر اقاقی ها

آن روزها رفتند

کمی که بزرگتر شد اورا به کودکستان فرستادند.بعد در مدرسه"سروش"همراه با

خواهرش"پوران"درس خواند.فروغ حسرت آن سالهای سرشاز از معصومیت را اینگونه

فریاد میزند:

ای هفت سالگی

ای لحظه شگفت عزیمت

بعدازتوهرچه رفتدرانبوهی ازجنون وجهالت رفت

بعدازتوپنجره کهرابطه ای بود سخت زنده وروشن

میان ماه و پرنده

میان ماه و نسیم

شکست شکست شکست

فروغ در دوران دبیرستان و از13سالگی غزل میگفت.تاسوم دبیرستان دروسی را که

ربطی به علائقش نداشتند تاب آورد وبعدبه هنرستان رفت تا نقاشی یادبگیرد وازمحضر

علی اصغر پتگر استفاده ببرد.

در16سالگی پیش از آن که سن نوجوانی را پشت سر بگذارد ازدواج کردوهمراه شوهرش

به اهواز رفت.تنهایی و عدم تفاهم باشوهر،اورا بیش از پیش به دامان شعر انداخت.

شعرهای اولیه فروغ،فریاد اعتراض زنی است که علیه همه چیز و همه کس عصیان کرده

است.بی تجربگی و ناپختگی صفت بارز سه دفتر اول فروغ یعنی اسیر،دیوار و عصیان

هستند،ولی بسیاری از اشعارش نشان از طلوع شاعری بی همتا دارندواین موفقیا

حاصل نمی آید جز آنکه فروغ صمیمانه شعر میگویدنه فاضلانه و درپی جلوه کردن وجلوه

فروختن نیست.شعرفروغ ساده و سرشارازمضامین ظریفی است که تنها ذهن یک زن

قادر به درک آنهاست.فروغ زن است و به زن بودن خود میبالدواشعارش همی سرشار

ازعوالم و احساسات زنانه هستند.تازمان او،کمترزنی جرات داشت زنانه شعر

بگویدوحتی شاعران گرانمایه پیشین نیز،اگرپای شعرشان را امضا نمی کردند مشکل

میشد تشخصی دادکه شعرشان متعلق به یک زن است.

زندگی زناشویی فروغ دیری نمی پاید.اوازشوهرخودجدامی شودوتاآخرعمراجازه دیدن

پسرش"کامیار"راپیدا نمیکند.این دردرافروغ در شعر(برای تو)چنین می سراید:

آن داغ ننگ خورده که می خندید

برطعنه های بیهوده،من بودم

گفتم که بانگی هستی خود باشم

امادریغ و درد که زن بودم

روزی رسید که چشم تو با حسرت

لغزدبراین ترانه دردآلود

جویی مرادرون سخنانم

گویی به خود که مادر من بود

فروغ دیوانه وار در جست و جوی عشق حقیقی است.عاشقانه به هنر میپردازد.

سینما را از"ابراهیم گلستان"می آموزد وعشق را بااو تجربه میکند.

همه شب با دلم کسی میگفت

سخت آشفته ای زدیدارش

صبحدم با ستارگان سپید

می رود ،می رود نگه دارش

فروغ میداند که فرصت ندارد.فروغ میداند که پرنده مردنی است،اما هنوز نیاموخته است

که پرواز را به خاط بسپارد.وحشت از پوچی و توهم،هیتی دردآلود اورا از بنیان می لرزاند.

همه چیز را از جفت خود می طلبد و راه به جایی نمی برد:

وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود

ودرتمام شهر

قلب چراغ ها مرا تکه تکه می کردند

وقتی که چشم های کودکامه عشق مرا با دستمال تیره قانون می بستند

وازشقیقه های مضطرب آرزوی من

فواره هایخون یرون می پاشید

وقتی که زندگی من دیگر

چیزی نبود،هیچ چیز به جز تیک تیک ساعت دیواری

دریافتم باید باید باید

دیوانه وار دوست بدارم

اما عشقی محدود پاسخگوی روح بلند فروغ نیست.کم کم فریاد عصیانش سربه آسمان

می کشدوبه یادقلب باغچه ای می افتد کهزیر آفتاب ورم کرده است و کسی به فکرش

نیست و در مقابل هرچه ریا و رنگ قدم بر می افرازد.

جنازه های خوشبخت

جنازه های ملول

جنازه های ساکت متفکر

جنازه های خوش برخورد،خوش پوش،خوش خوراک

و او که آن قدرت پُر است که روی صدایش نماز میخوانند و می داند که باید خطوط را رها

کندوازمیان شکل های هندسی محدود به پهنه حسی وسعت پناه ببرد،فریاد میزند:

مرا به زوزه دراز توحس

درعضو جنسی حیوان چه کار

مرا به حرکت حقیر کرم درخلاءگوشتی چه کار

مرا تبار خونی گل هابه زیستن متعهد کرده است

وازهمین جاست که چراغ های رابطه برایش تاریک میشوند ودستش رابرپوست کشیده

شب میکشد.فریادمی گیردکهبایدپرواز را به خاطربسپاردزیرا پرنده مردنی است.

ومی داند که نباید توقف کند زیرا:

نهایت تمامی نیروها پیوستن است

پیوستن به اصل روشن خورشید

وریختن به شعور نور

جشم فروغ در26بهمن1345به گورستان"ظهیرالدوله"سپرده شد.

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات ()