میرحسین موسوی
چشم براه - فروغ فرخزاد

چشم براه

آرزوئی است مرا در دل

که روان سوزد و جان کاهد

هر دم آن مرد هوسران را

با غم و اشک و فغان خواهد

 

بخدا در دل و جانم نیست

هیچ جز حسرت دیدارش

سوختم از غم و کی باشد

غم من ماییه آزارش

 

شب در اعماق سیاهی ها

مه چو در هاله راز آید

نگران دیده به ره دارم

شاید آن گمشده باز آید

 

سایه ای تا که به در افتد

من هراسان بدوم بر در

چون شتابان گذر سایه

خیره گردم به در دیگر

 

همه شب در دل این بستر

جانم آن گمشده را جوید

زین همه کوشش بی حاصل

عقل سرگشته به من گوید

 

زن بدبخت دل افسره

ببراز یاد دمی اورا

این خطا بود که ره دادی

به دل آن عاشق بد خو را

 

آن کسی را که تو می جویی

کی خیال تو بسر دارد

بس کن این ناله و زاری را

بس کن او یار دگر دارد

 

لیکن این قصه که می گوید

کی به نرمی رودم در گوش

نشود هیچ ز افسونش

آتش حسرت من خاموش

 

می روم تا که عیان سازم

راز این خواهش سوزان را

نتوانم که برم از یاد

هرگز آن مرد هوسران را

 

شمع ای شمع چه می خندی؟

به شب تیره خاموشم

بخدا مردم از این سحرت

که چرا نیست در آغوشم

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ۳:۳۱ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٥ نظرات ()