میرحسین موسوی
دیدار تلخ - فروغ فرخزاد

دیدار تلخ

به زمین می زنی و می شکنی

عاقبت شیشه امیدی را

سخت مغروری و می سازی سرد

در دلی، آتش جاویدی را

 

دیدمت، وای چه دیداری، وای

این چه دیداری دلازاری بود

بی گمان برده ای از یاد آن عهد

که مرا با تو سر و کاری بود

 

دیدمت، وای چه دیداری، وای

نه نگاهی، نه لب پر نوشی

نه شرار نفس پر هوسی

نه فشار بدن و آغوشی

 

این چه عشقی است که در دل دارم

من از این عشق چه حاصل دارم

می گریزی ز من و در طلبت

باز هم کوشش باطل دارم

 

باز لب های عطش کرده من

عشق سوزان ترا می جوید

می تپد قلبم و با هر تپشی

قصه عشق تورا می گوید

 

بخت اگر از تو جدایم کرده

می گشایم گره از بخت، چه باک

ترسم این عشق سرانجام مرا

بکشد تا به سراپرده خاک

 

خلوت خالی و خاموش مرا

تو پر از خاطره کردی، ای مرد

شعر من شعله احساس من است

تو مرا شاعره کردی، ای مرد

 

آتش عشق به چشمت یکدم

جلوه ای کرد و سرابی گردید

تا مرا واله و بی سامان دید

نقش افتاده بر آبی گردید

 

سینه ای، تا که بر آن سر بنهم

دامنی، تا که بر آن ریزم اشک

آه، ای آنکه غم عشقت نیست

می برم بر تو و بر قلبت رشک

 

به زمین می زنی و  می شکنی

عاقبت شیشه امیدی را

سخت مغروری و می سازی سرد

در دلی، آتش جاویدی را

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ٢:٤٦ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٥ نظرات ()