میرحسین موسوی
دیدار در شب - فروغ فرخزاد

دیدار در شب

و چهرهء شگفت

" از آن سوی دریچه  به من گفت

حق با کسیست که می بیند

من مثل حس گمشدگی وحشت دارم

اما خدای من

آیا چگونه میشود از من ترسید ؟

من ، من که هیچ گاه

جز بادبادکی سبک و  ولگرد

بر پشت بامهای مه آلود آسمان

 

 

 

چیزی نبوده ام

و عشق و میل و نفرت و دردم را

در غربت شبانهء قبرستان

موشی به نام مرگ جویده ست . "

 

 

 

و چهرهء شگفت

با آن خطوط نازک دنباله دارست

که باد طرح جاریشان را

لحظه به لحظه محو و دگرگون میکرد

و گیسوان نرم و درازش

که جنبش نهانی شب میربودشان

و بر تمام پهنهء شب میگشودشان

همچون گیاههای ته دریا

در آنسوی دریچه روان بود

و داد زد

" باور کنید

من زنده نیستم "

 

 

 

من از ورای او تراکم تاریکی را

و میوه های نقره ای کاج را هنوز

میدیدم ، آه ، ولی او ....

 

 

 

او بر تمام اینهمه میلغزید

و قلب بینهایت او اوج میگرفت

گوئی که حس سبز درختان بود

و چشمهایش تا ابدیت ادامه داشت .

 

 

 

حق با شماست

 من هیچ گاه پس  از مرگم

جرئت نکرده ام که در آئینه بنگرم

و آنقدر مرده ام

که هیچ چیز مرگ مرا دیگر

ثابت نمیکند

آه

آیا صدای زنجره ای را

که در پناه شب ، بسوی ماه میگریخت

از انتهای باغ شنیدید ؟

 

 

 

من فکر میکنم که تمام ستاره ها

به آسمان گمشده ای کوچ کرده اند

و شهر ، شهر چه ساکت بود

من در سراسر طول مسیر خود

جز با گروهی از مجسمه های پریده رنگ

و چند رفتگر

که بوی خاکروبه و توتون میدادند

و گشتیان خستهء خواب آلود

با هیچ جیز روبرو نشدم 

 

 

 

افسوس

من مرده ام

و شب هنوز هم

گوئی ادامهء همان شب بیهوده ست . "

 

 

 

خاموش شد

و پهنهء وسیع دو چشمش را

احساس گریه تلخ و کدر کرد

 

 

 

" آیا شما که صورتتان را

در سایهء نقاب غم انگیز زندگی

مخفی نموده اید

گاهی به این حقیقت یأس آور

اندیشه میکنید

که زنده های امروزی

چیزی بجز تفالهء یک زنده نیستند ؟

گوئی که کودکی

در اولین تبسم خود پیر گشته است

و قلب - این کتیبهء مخدوش

که در خطوط اصلی آن دست برده اند. -

به اعتبار سنگی خود دیگر

احساس اعتماد نخواهد کرد

 

 

 

شاید که اعتبار به بودن

و مصرف مدام مسکن ها

امیال پاک و ساده و انسانی  را

به ورطهء زوال کشانده ست

شاید که روح را

به انزوای یک جزیرهء  نامسکون

تبعید کرده اند

شاید که من صدای زنجره را خواب دیده ام

پس این پیادگان  که صبورانه

بر نیزه های چوبی خود تکیه داده اند

آن بادپا سوارانند ؟

و این خمیدگان لاغر افیونی

آن عارفان پاک بلند اندیش ؟

پس راست است ، راست ، که انسان

دیگر در انتظار ظهوری نیست

و دختران عاشق

با سوزن دراز برودری دوزی

چشمان زود باور خود را دریده اند ؟

 

 

 

اکنون طنین جیغ کلاغان

در عمق خواب های سحرگاهی

احساس میشود

آئینه ها به هوش میآیند

و شکل های منفرد و تنها

خود را به اولین کشالهء بیداری

و به هجوم مخفی کابوس های شوم

تسلیم می کنند .

 

 

 

افسوس

من با تمام خاطره هایم

از خون ، که جز حماسهء خونین نمیسرود

و از غرور ، غروری که هیچ گاه

خود را چنین حقیر نمیزیست

در انتهای فرصت خود ایستاده ام

و گوش می کنم : نه صدائی

و خیره می شوم : نه ز یک برگ جنبشی

و نام من نفس آنهمه  پاکی بود

" دیگر غبار مقبره ها را هم

بر هم نمیزند ."

 

 

 

لرزید

و برد و سوی خویش فرو ریخت

و دستهای ملتمسش از شکافها

مانند آههای طویلی ، بسوی من

پیش آمدند

 

 

 

" سرد است

و بادها خطوط مرا قطع میکنند

آیا در این دیار کسی هست که هنوز

از آشنا شدن

با چهرهء فنا شدهء خویش

وحشت نداشته باشد ؟

آیا زمان آن نرسیده ست

که این دریچه باز شود  باز  باز   باز

که آسمان ببارد

و مرد ، بر جنازهء مرد خویش

زاری کنان نماز گزارد ؟  "

 

 

 

شاید پرنده بود که نالید

یا باد ، در میان درختان

یا من ، که در برابر بن بست قلب خود

چون موجی از تأسف و شرم ودرد

بالا میآمدم

و از میان پنجره میدیدم

که آن دو دست ، آن سرزنش تلخ

و همچنان دراز بسوی دو دست من

در روشنائی سپیده دمی کاذب

تحلیل میروند

و یک صدا که در افق سرد

فریاد زد :

" خداحافظ. "

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ٧:۱٢ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات ()