میرحسین موسوی
معشوق من - فروغ فرخزاد

معشوق من

معشوق من

با آن تن برهنهء بی شرم

بر ساقهای نیرومندش

چون مرگ ایستاد

 

خط های بیقرار مورب

اندامهای عاصی او را

در طرح استوارش

 دنبال میکند

 

معشوق من

گوئی ز نسل های فراموش گشته است

گوئی که تاتاری

در انتهای چشمانش

پیوسته در کمین واریست

گوئی که بربری

در برق پر طراوت دندانهایش

مجذوب خون گرم شکاریست

 

 

معشوق من

همچون طبیعت

مفهوم ناگزیر صریحی دارد

او با شکست من

قانون صادقانهء قدرت را

تأئید میکند

 

 

او وحشیانه آزادست

مانند یک غریزهء سالم

در عمق یک جزیرهء نامسکون

او پاک میکند

با پاره های خیمهء مجنون

از کفش خود ، غبار خیابان را

 

 

معشوق من

همچون خداوندی ، در معبد نپال

گوئی از ابتدای وجودش

بیگانه بوده است

او

مردیست از قرون گذشته

یاد آور اصالت زیبائی

 

او در فضای خود

چون بوی کودکی

پیوسته خاطرات معصومی را

بیدار میکند

او مثل یک سرود خوش عامیانه است

سرشار از خشونت و عریانی

 

او با خلوص دوست میدارد

ذرات زندگی را

ذرات خاک را

مهای آدمی را

غمهای پاک را

او با خلوص دوست میدارد

یک کوچه باغ دهکده را

یک درخت را

یک ظرف بستنی را

یک بند رخت را

 

 

معشوق من

انسان ساده ایست

انسان ساده ای که من او را

درسرزمین شوم عجایب

چون آخرین نشانهء یک مذهب شگفت

در لابلای بوتهء پستانهایم

پنهان نموده ام

!! نوشته شده توسط بیژن آریا | ٥:۱٠ ‎ب.ظ | ۱۳۸۸/۱/٢٧ نظرات ()